-
تاریخ: 1401/10/19 ساعت: 18:58
کلمات بی معنان. نه که بی معنا باشن. برای من بی معنان. حقیرن. شایدم من حقیرم. شاید من کلمه ی درستو پیدا نمیکنم. منم که تو سکوت زمان زیادیو با خودکار تو دستم و صفحه خالی کاغذ سپری میکنم. انگار خاکستر اتفاقات توی ذهنم رو باد با خودش میبره و یه گرد سیاه روی همه چیز میذاره. هرچی بیشتر میگذره لایه به لایه...
Midnight in Paris
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 11:49
ساعت سه شبه و من شدیدن حس نیاز عجیبی به پیاده روی تو خیابونا و یه هم صحبت پیدا کردم. که بعدشم یه بنز قدیمی جلوم ترمز کنه سوار شم و برم به هفتاد هشتاد سال پیش. جایی مثه کافه نادری، اوریانت، باغ ملی یا هر جایی که اثری از فروغ باشه. بعد با همون ماشین تو اون سال ها سفر کنم و از کنسرت فرهاد سر در بیارم. ...
گریه را به مستی بهانه کردم..
-
تاریخ: 1397/6/16 ساعت: 2:29
روز خوبی بود. بدون سگ شدن های بی وقفه. راضیم. خودمو آماده میکنم واسه به فاک رفتن های پیش رو :))
چیز هایی هست که نمی دانی
-
تاریخ: 1397/6/16 ساعت: 2:29
علی: چی شده کفشت؟خانم دکتر: میخش زده بیرون، هر کفش دیگه بود تا حالا انداخته بودمش بیرون.. این یکی رو دلم نمیاد.- رهاش کن بره رئیس!+یعنی چی؟- هیچی ، یه